بازدرگوشه غربت نفسم میگیرد

سینه تنگ است برایت،نفسم می گرد

بی جواب است سوالم به شهیدان برسم

بازازهق هق حسرت،نفسم می گیرد

چه شداینسان به بدیدست رفاقت دادم

نالم ازشدّت حیرت،نفسم می گیرد

دیشب ازحنجره خسته من خون می ریخت

بس که کردم زتوصحبت،نفسم می گیرد

عاقبت یادغمت قاتل این جان گردد

گاه یادت زحرارت،نفسم می گیرد

بی تودرحیطه این شهرغبارآلوده

یاس خوشبوی ولایت،نفسم میگیرد

الهّم عجل لولیک الفرج!!!!!!